#جادوگران_رانده_شده_پارت_107

دیمن:ببین ماکان پاتو از گلیمت درازتر کردی بچسب به زندگیت دفعه ی دیگه پاتو بذاری روی دمم من میدونم و تو.
اروم گفتم:ای بابا چندبار گفتم دمت و جمع کن تا پای کسی نره روش.
چنان نگاه ام کرد که نزدیک بود از ترس خودم و خیس کنم ولی همچنان با،اخم نگاهش میکردم.
من:ها چیه دروغه؟
لباش رو محکم روی هم فشار میداد معلوم بود خنده اش گرفته.خودمم خنده ام گرفته بود.
ماکان:چه زن و شوهر،رمانتیکی حیف که نمیتونین برین زیر یه سقف.
عصبی داد،زدم:از ترس رفتی روی قصرت بعد اینجوری بلبل زبونی میکنی مردی بیا،پایین.
ماکان داد،زد:اوه باشه بانوی من.
استرس داشتم که ماکان یه وقت هویت من رو لو نده.
دیمن کنارم گوشم زمزمه کرد:هیس هورزاد!
با بهت توی چشم هاش خیره شدم.گفت هورزاد!
درحالی که اب دهنم رو قورت میدادم.
گفتم:هورزادم مگه اینجاست؟
لباش یه وری بالا،رفت.
دیمن:عزیزم بعد صحبت میکنیم.
خدایا چیشده چطور فهمیده من هورزادم؟

romangram.com | @romangram_com