#جادوگران_رانده_شده_پارت_108
ماکان و کوموسیایی ها،اومدن پایین و،روبه رومون قرار گرفتن.دوباره چشم دوختم به دیمن.همه سکوت کرده بودن،یه لحظه دیدم مردمک چشم های دیمن گشاد شد.
متعجب سرم رو به طرف ماکان برگردوندم.
از چیزی که میدیدم نزدیک بود شاخ در بیارم.
بالای دویست کوموسیایی پشت سر ماکان قرار گرفته بودن.
یه نگاه به سربازامون کردم.با دیمن و دیوید7نفر بودن منم که حالم بده.اون۵سرباز هم که لاغر مردنی بودن. هر کوموسیایی برابر با۵سربازای ما بودن.
دیمن پوزخندی زد و گفت:با،این تعدا کم میخوای بامن مقابله کنی؟!
متعجب گفتم:دیمن!
گفت:هیس.
ماکان:مثلا شما۷نفر،در برابر ما دویست نفر میخواین چیکار کنید که ما کمیم؟
دیمن غرید:منو،دست کم گرفتی؟
ماکان جفت ابروهاش رو،داد بالا.
دیوید،داد زد:سیلانا.
متعجب به کسی که به سرعت باد کنارش قرار گرفت نگاه کردم سرتاسر لباس سیاه،نقابی که تمام صورتش رو پوشونده بود.
دیوید:هاتیا.
یه چیزی مثل گلوله قل خورد کنار،سیلانا قرار گرفت.و سریع ایستاد یه ادم چطور گلوله شد؟یه ادم که قدش متوسط بود چاق و کچل با لباس قرمز،دست به سینه با پوزخند به ماکان خیره شد.
دیوید:پدریان.
romangram.com | @romangram_com