#جادوگران_رانده_شده_پارت_96
من:نامحرمی.
خندید و گفت:مهم اینه که دلامون باهم هست.
من:نمیشه.
کلافه بلند شد،ایستاد.
دیمن:خب بگو چیکار کنم؟
من:صیغه محرمیت!
متعجب گفت:من که بلند نیستم.
سرم و انداختم پایین و گفتم:من بلدم،هرچی گفتم تکرار کن یه محرمیت ساده۲ماهه."
"زمان حال"
من:خب بگو چرا،اینجایی ترجیح میدم،به چرت و پرتات گوش بدم تا،اینکه پشت سر بچه ام حرفبزنی.
پوزخندی زد.
ماکان:وقتی بچه بودم،پدرم زنده بود اون...
من:چی؟!بابا که الان زنده است.
کلافه گفت:خواهش میکنم وسط حرفم نپر.
سرم رو تکون دادم.
ماکان:پدرم یه اشراف زاده بود،مرد خوبی بود.با کسی دشمنی نداشت نمیدونم چیشد یک شب کلافه اومد خونه و گفت باید از این سرزمین بریم،مامان دلیلش رو میپرسید بابام میگفت اگه میخواین زنده بمونید زودتر مامان داشت با گریه وسایل رو جمع میکرد منم متعجب نگاهشون میکردم،بابام که دید من دارم نگاهش میکنم اومد جلوم زانو زد.
romangram.com | @romangram_com