#جادوگران_رانده_شده_پارت_95

با خنده گفتم:ازبکی دیگه بچه،من چطور باردار شدم که...
خنده ام شدت گرفت،اخه من و دیمن دوهفته پیش باهم بودیم به این زودی!باحرفی که زد،خفه شدم.
-اوه نخند بانوی من شما،الان باردارید من قدرت این رو دارم یک هفته پس از تشکیل جنین زن باردار،رو شناسایی کنم.
با بُهت گفتم:دروغ میگی...
داد،زد:دارم حقیقت رو بهت میگم.
سرم رو انداختم پایین.اشک از چشم هام جاری شد.
یعنی من دارم مادر میشم!باورم نمیشه.
ماکان:نمیخوای بپرسی من اینجا چیکار میکنم؟
زمزمه کردم:برام مهم نیست.
خندید و گفت:ولی برای من مهمه که بدونی.
پوزخندی زدم فکرم درگیر بچه ام بود.
ماکان:نمیخواد فکر یه بچه ی نامشرو...
نذاشتم بقیه حرفش رو بزنه.داد،زدم:"خفه شو تو از هیچ چیز خبر نداری"
سکوت کرد.
"فلش بک:دوهفته قبل"
اروم پسش زدم.با چشم های خمار نگاه ام کرد.

romangram.com | @romangram_com