#جادوگران_رانده_شده_پارت_94
تند گفتم:بذار برم.
خندید و گفت:دِ نَ دِ نشد عزیزم فکر میکردم یه چیز دیگه بگی.
مظلوم گفتم:ماکان.
جون کشداری گفت.
من:ببین ماکان من گیج شدم،تو چطور اومدی اینجا؟با کوموسیایی ها ارتباطی داری؟منو چرا دزدیدی؟و خیلی چراهای دیگه ببین من خواهرتم بذار برم.
یه داد بلند،زد که نزدیک بود اشکم در بیاد.
ماکان:خفه شو،خفه شو من و تو هیچ نسبت خواهر،و برادری نداریم.
اه عمیقی کشیدم.سرم و انداختم پایین.
من:لااقل دستام رو باز کن خسته شدم.
خندید و گفت:اوه اوه ملکه ی شجاعمون خسته شده ولی با،این وضعی که داری بهت حق میدم.
تند سرم رو اوردم بالا با چشم های ریزی گفتم:
من:کدوم وضع؟!
با،چشم های قرمزی که نشون از اعصبانیتش بود.
گفت:اینکه توی بیشعور از،دیمن بارداری.
با شنیدن حرفش بلند،زدم زیر خنده.وای خدایا چه باحاله این ماکان.
عصبی تر گفت:چیه به چی میخندی؟
romangram.com | @romangram_com