#جادوگران_رانده_شده_پارت_93
-یعنی میخوای بگی دیمن از ما،ها چیزی نگفته بهت؟
خواستم چیزی بگم که پرید وسط حرفم.
-نچ نچ معلومه که نمیگه حتما نخواسته عشقش رو ناراحت کنه.
من:خفه شو من عشق هیچ خری نیستم.اونم خودش زن داره.
-اوه اعصبانی نشو ما"کوموسیایی"هستم!اسمم رینالوز هست.
با،اعصبانیت گفتم:خب که چی؟چیکار کنم،با من چیکار،دارید؟
جلو اومد هر،دستش سه انگشت دراز داشت.
رینالوز:نمیفهمیدم تا،این حد گیج میزنی مشکلی نیست،الان سرورم میاد،و همه چیز،رو توضیح میده.
بلند گفت:سرورم بهوش اومده میتونید بیاید،داخل.
فرد مورد نظر اومد،داخل.یه شلوار پارچه ای قهوه ای پیراهن استین بلند قهوه ای،یه شنل مخصوصم دورش.
با،بُهت بهش نگاه کردم.امروز،برای دومین بار تعجب کردم اما واقعا،این یکی خیلی تعجب اور بود.
من:تو!اینجا؟
لبخند جذابی زد.
-اوه چطوری خشکلم؟تعجب کردی نه؟هنوز مونده تعجب کنی.
با سر به رینالوز اشاره کرد بره بیرون.رینالوز فوری رفت.نزدیکم ایستاد.
-خب خشکلم چیه؟چرا هنوز باتعجب نگاه ام میکنی!هوم؟سخته باورش؟عادت میکنی عزیزم.
romangram.com | @romangram_com