#جادوگران_رانده_شده_پارت_92
سریع گفت:امرتان اجرا میشه سرورم.
"هورزاد"
با سردرد شدیدی چشم هام رو بازکردم.
گیج به اطرافم نگاه کردم.اینجا چخبره!من کجام؟
به اطرافم نگاه کردم.توی یک سلول که از دیواراش کثیفی میبارید!یه چیزی مشابه جایی که مامانم اونجا بود،ولی بدترش.از بوی گندش حالت تهوع گرفتم.
دستام دو طرفم کمی بالاتر از سرم به دیوار زنجیر شده بود.پاهام با زنجیر بسته شده بودن.موهام دوطرفم ریخته شده بودن.
جون ایستادن نداشتم نکنه دیمن همه چیز،رو فهمیده برای همین من و اینجا قفل و زنجیر کرده.پاهام بی حس شدن.با دستام آویزون شده بودم.صدای در اومد.
سرم رو بلند کردم و به در،روبه روم خیره شدم.
منتظر بودم دیمن بیاد،داخل اما با چیزی که دیدم با بهت نگاهش کردم به سختی اب دهنم رو قورت دادم.
درسته ملکه ام و توی سرزمینم موجودات بدریخت زیادی دیدم.ولی خداییش این واقعا ترسناک بود.
یه موجود آبی رنگ به6پا و4دست.سرش لوزی بود، چشم هاش کشیده بزرگ به رنگ سبز.گونه صورتش خشک دندونای دراز،اندامش خیلی لاغر.
صداش اکو شد.یه صدای کلفت خشن.
موجود:درود بانو دید،زدنتون تموم شد.
سعی کردم تمام جدیتم رو،برگردونم و ترس رو از خودم دور کردم.
من:هی بیشعور کی هستی؟
خندید یا خدا،این دیگه چه خنده ایه!
romangram.com | @romangram_com