#جادوگران_رانده_شده_پارت_90

من:اگه میدونستم میرفتم دنبالش.یکی از سربازا،رو فرستادم بیارنش که همراهت باشه موقع بریدن کیک ولی پیداش نکردن.دیوید کسی نفهمه نمیخوام جشن بهم بریزه.
دیوید سر به زیر گفت:سرورم اجازه بدین یکم بیرون رو دنبالش بگردم.
غریدم:به جشن ازدواجت برس نیازی نیست.سربازا هستن.
دیوید:نه اینجوری نمیتونم توی جشن بمونم.فکرم پیشه لاله است.خواهش میکنم سرورم.
یکم نگاهش کردم.
زمزمه کردم:دنبالم بیا،باهم میریم.
به سمت خروجی قصر،رفتم دیوید هم خوشحال دنبالم می اومد.
دیوید:ممنون سرورم.
چیزی نگفتم و فقط فکرم درگیرش بود.کجا رفته؟نکنه اونم با...
افکار مسخره رو،از ذهنم دور کردم.
یک ساعت بعد.
همه ی قصر،و شهر رو گشتیم اثری ازش نبود.
جلوی ورودی قصر ایستادم و به دیوید که به طرفم قدم بر میداشت نگاه میکردم.
دیوید چند،قدم جلو اومد که سرجاش ایستاد.
داد،زد:سرورم بیایید.
تند به طرفش رفتم.رو به روش ایستادم.

romangram.com | @romangram_com