#جادوگران_رانده_شده_پارت_89
به طرف صدا برگشتم توی تاریکی چیزی معلوم نبود! سوزشی تو بازوم احساس کردم.به بازوم نگاه کردم یه چیزی مثل سوزن توی دستم فرو،رفته بود.سرم گیج رفت و افتادم روی زمین چشم هام بسته شد،هرکاری کردم نتونستم چشم هام رو بازکنم.
صدای قدم هایی رو بالای سرم شنید.
و صدای یک مرد که گفت:بالاخره گرفتیمت ملکه جون.
و بعد بیهوش شدم.
"دیمن"
دست به سینه،به کسی که مثل برادرم بود،نگاه میکردم.لباش میخندید خوشحال بودم که به عشق زندگیش رسیده،و اما کسی که از خواهر،عزیزتر بود برام دیانا،توی این لباس سفید رنگ،با مدل ارایش میدرخشید.لبخند محوی زدم.چشم چرخوندم دنبال دختری که این روزا عجیب فکرم رو مشغول خودش کرده.نبود توی سالن!به سربازی که نزدیکم میشد نگاه کردم.سرباز سریع احترام گذاشت.
سرباز:سرورم اتفاقی رخ داده.
با سر،اشاره کردم نزدیکم بیاد.نزدیکم ایستاد و شروع کرد به حرف زدن.با هرجمله اش اخمام بیشتر،توی هم میرفت.
از لای دندونام غریدم:همین الان گورت رو گم میکنی با،بقیه سربازا میرین دنبالش.تا پیداش نکردین پاتون رو توی این خراب شده نمیذارین.هیچکس خبر،دار نشه نمیخوام جشن بهم بریزه.حالاهم از جلوی چشم هام گمشو.
سرباز،ترسیده چشمی گفت و،دور شد.
یعنی چی که نیست؟کلافه به دیوید نگاه کردم.
باید یه کاری میکردم.دیوید که نگاه خیره ام رو حس کرد سرش رو طرفم برگردوند.با دیدن اخم های درهمم سریع یه چیزی به دیانا گفت،و به طرفم اومد.
دیوید:سرورم اتفاقی افتاده؟
من:لاله نیست!
متعجب گفت:یعنی چی نیست!کجا،رفته؟
طوری نگاهش کردم،که سرش و از ترس انداخت پایین نفس عمیقی کشیدم تا،از خشمم کم بشه.امشب عروسیشه نمیخوام اتفاقی بیفته.
romangram.com | @romangram_com