#جادوگران_رانده_شده_پارت_88
مرضیه خندید و گفت:شکی در اون نیست.
کم کم داشتیم از شهر خارج میشدیم اروم برگشتم به قصر چراغونی که از،دورم معلوم بود نگاه کردم.
دارم میرم ولی دلمو،اینجا جا گذاشتم.یه تصمیم ناگهانی گرفتم.
من:من نمیام.
جفتشون متعجب ایستادن.
مامان:یعنی چی نمیام؟!
من:مامان من دلم رو،توی این قصر جا گذاشتم نمیتونم بیام.
ناباور گفت:هورزاد.
با بغض گفتم:مامانی تو،برو اونا نمیفهمن که من تورو فراری دادم من برای داشتن دیمن میجنگم.
مامان:دخترم بیا بریم نمیتونم تورو تنها بذارم.
در حالی که ازشون دور میشدم داد زدم.
-مامان من بخاطرش میجنگم،توی این جنگ همه ی وجودم رو میدم،تا همه ی وجودش بشم!
اروم گفت:موفق باشی دخترم.
با،لبخند به سمت قصر،رفتم و گفتم:میشم.
از مرضیه ممنون بودم که چیزی نگفت توی این بحث.
به قصر نزدیک میشدم که احساس خطر کردم ولی اهمیتی ندادم.سرعتم رو تندتر کردم. یک نفر،داد زد:لاله.
romangram.com | @romangram_com