#جادوگران_رانده_شده_پارت_87
از پشت درخت کنار خیابون یه نفر اومد،بیرون چون شب بود معلوم نبود کیه،با دستم مانع حرکت مامان شدم.اون فرد هم نزدیک ترمیشه فاصله کمی داشتیم که ایستاد، و احترام گذاشت.
-درود بانوی من خوشحالم که نجات پیداکردین.
اوف مرضیه بود.مامان با خوشحالی بطرفش رفت و اون رو در آغوش گرفت.
مامان:عزیزم مرضیه جان،دلم برات تنگ شده بود.
مرضیه با بغض گفت:منم همینطور بانو.
چندتا سرفه مصلحتی کردم.
من:منم هستما!
مرضیه باخنده طرفم اومد،و منو گرفت توی بغلش.
مرضیه:چاکر شما هم هستیم ملکه جونم.
خندید و گفتم:ور پریده این موقع شب تنها،اومدی بیرون نمیگی،کسی مزاحمت میشه من غیرتی میشم.
مرضیه مشتی زد به بازوم و گفت:بیشعور.
مامان هم با،لبخند نگاهمون میکرد.
باهم حرکت کردیم.
مامان:مرضیه چطور اومدی به شهر؟
مرضیه:بانو برای جشن ازدواج حصار ورودی نگهبان نداشت راحت تونستم بیام از،دیروز منتظرم.
من:وظیفته.
romangram.com | @romangram_com