#جادوگران_رانده_شده_پارت_86
درو بازکردم مامان اومد بیرون سریع بغلش کردم.
مامان خندید وگفت:دختر،زود باش بریم بعداهم میتونی بغلم کنی.
از بغلش اومدم بیرون.دستش رو گرفتم و تند به طرف خروجی ها رفتیم.
سرم رو،از ورودی اخر،بردم بیرون هیچکس نبود.نفس عمیقی کشیدم.
من:مامان بریم.
از،اون سلول زدیم بیرون.خوشحال پشت درخت قایم شدیم.
من:مامان ببین کسی حواسش بهمون نیست همه رفتن داخل قصر،بعداز بریدن کیک میان بیرون.به احتمال زیاد قبلش میان دنبال من که باشم،چون دیوید گفت بدون من کیک رو نمیبره.تا۳میشمارم گفتم سه همراه من بدو،به سمت خروجی اصلی.
مامان زمزمه کرد:باشه عزیز.
من:3...2...1بدو.
دست مامان تو،دستم و به طرف خروجی دویدیم.همینجور این طرف و اون طرف نگاه میکردم.مگس پر نمیزد.
از قصر که خارج شدیم وارد شهر جاودانه شدیم.اروم راه میرفتیم.
من:مامان مرضیه همینجاست!
متعجب گفت:چطور اومده؟!
خندیدم و گفتم:مثل اینکه منو دست کم گرفتی؟منم ناسلامتی الان ملکه ام!از طریق روحم باهاش تماس گرفتم مثل خودت.
خندید وگفت:عزیزمی تو.
سکوت کردیم،توی شهر هیچکس نبود همه توی جشن بودن،جشن ازدواج کسی که مثل برادرم بود.
romangram.com | @romangram_com