#جادوگران_رانده_شده_پارت_85

امیلی:بد،نبود یکم ارایش میکردی لاله جان.
جان اخرش رو باحرص گفت.
لبخندی زدم و گفتم:تو ارایش کردی،نیازی به ارایش کردن من نیست.
باحرص نگاه ام کرد.
امیلی،با ناز:سرورم بریم پیش مهمونا؟
دیمن چیزی نگفت فقط خیره به من سرش رو تکون داد.لحظه اخر که میخواستن برن دیمن چشمکی به من زد!جونم چیشد؟دیمن و چشمک؟خیالاتی شدم.
روی صندلی نشستم،با حرص منتظر اومدن دیوید و دیانا بودم.اخه میخوام زمان ورود،دیانا و دیوید که همه حتی سرباز ها،هم جمع میشن به طرف زندان برم و مادرم و بردارم و برم.
هرچند،دلم میخواست دیانا رو توی لباس عروس ببینم ولی مادرم واجبتره.
حدود نیم ساعتی نشستم که دیدم همه حتی دیمن و امیلی به طرف ورودی رفتن.پس اومدن.منم قاطی جمعیت رفتم بیرون.
همه جلوی دیوید و دیانا،ایستاده بودن.زن و مرد میرقصیدن.دیوید،دست به سینه خیره به رقصشون بود.
جالبش اینجاست دیوید و دیانا با ماشین اومده بودن!اونم چی ماشین لامبورگینی!اگه میتونستم بمونم حتما میپرسیدم.سریع به طرف جنوب قصر،رفتم کسی حواسش به من نبود.جلوی در،ایستادم.این طرف و اون طرف رو نگاه کردم کسی نبود.کلید و از توی یقه ام در اوردم!از دیوید کش رفته بودم.وقتی بخاطر شلوغی اتاقش که میخواستن اتاق دیانا با،اون رو یکی کنن اومد توی اتاقم و لباساش رو عوض کرد،اون لباساش رو نبرد و یادش رفت کلیدش رو برداره،منم زرنگی کردم برداشتمش.رفتم داخل درم بستم تند به طرف پایین رفتم،اون درم بازکردم.خداروشکر اینجا چون تعداد مردمش کمه همه حتی سربازها هم موقع عروسی یه جا،جمع میشن.رسیدم به میله ها.
اروم گفتم:‌مامان.
مامان سریع به طرف میله ها،اومد باترس نگاه ام کرد.
مامان:کسی ندیدت؟
درحالی که قفل رو باز میکردم.گفتم:
من:نه نگران نباش،همه پیش دیوید و دیانا هستن تازه رسیدن.

romangram.com | @romangram_com