#جادوگران_رانده_شده_پارت_84
یه پیراهن استین حلقه ای گلبهی رنگ تا یه وجب بالای زانوم روی سینه اش منجق کاری شده بود.پاهای خوش تراشم رو به نمایش گذاشته بود.یه کفش پاشنه پنج سانتی به رنگ لباسم.موهامم دم اسبی بسته بودم. یه رژلب قرمز باخط چشم کلفت زیر چشم هام...
ساده و شیک.
برای آخرین بار به اتاقی که توی این مدت مال من بود نگاه کردم.لبختد تلخی زدم.توی این اتاق خاطراتی تلخ اما شیرین رو،داشتم.
از اتاق زدم بیرون.امشب شب ازدواج دیوید،امیدوارم خوشبخت بشه نه مثل من که...
به سالن اصلی رسیدم.تمام وسایلش جمع شده بود،در عوض چندین میز چهارنفره گوشه گوشه ی سالن بود.
گلدان های بزرگ همراه با گل های رز قرمز.
جایگاه عروس و داماد آخر سالن بود.
با چشم هام دنبال دیوید میگشتم ندیدمش فهمیدم رفته دنبال دیانا،چشمم خورد به دیمن.اوه چه خوشتیپ!یه کت و شلوار براق،مشکی با پیراهن خاکستری.با قدم های بلند به طرفم می اومد.
روبه روم ایستاد!سر تا،پام رو نگاه کرد،منم نگاهش کردم.چه خوشتیپ و خشکل شده.
اومد چیزی بگه،که پیش دستی کردم و گفتم:
من:اوه پس همسرتون کجاست؟جناب دیمن!
اخماش رفت توی هم.
صدای امیلی،اومد.
امیلی:من اینجام،لاله جان.
از پشت سرم اومد،و کنار دیمن ایستاد،دستش رو،دور بازوی دیمن حلقه کرد.با ناراحتی به دست حلقه شده اش نگاه کردم و بعد به امیلی.نزدیک بود از خنده منفجر بشم به سختی جلوی خنده ام رو گرفتم.
تمام موهاش نارنجی شده بود!اخه رنگ از کجا،اورده! سایه چشم نارنجی،رژلب نارنجی یه دومتر پارچه نارنجی هم بعنوان لباس انتخاب کرده بود.اگه ولم میکردن همونجا میخندیدم.به دیمن نگاه کردم،به من خیره بود،و لبخند محوی رو لباش!متعجب نگاهش کردم.سریع لبخندش رو خورد.
romangram.com | @romangram_com