#جادوگران_رانده_شده_پارت_83
-بهت افتخار میکنم عزیزجونم.
میون گریه لبخندی زدم.
یک ساعت بعد.
زخم های مامان رو پانسمان کردم و باند رو،دور کمرش بستم.مامان همچنان روی شکم خوابیده بود،و من بالاسرش.
من:مامان پنج شنبه مراسم عروسی دیوید.وقت مناسبی برای فرار.
لبخند خوشحالی زد.
مامان:بالاخره میخوان ازدواج کنن!دیوید خیلی پسر خوبیه.
من:تو از کجا میشناسیش!؟
مامان:تنها کسی که از من دفاع میکرد،و نمیذاشت زیاد اسیب ببینم البته به همراه نامزدش دیانا!
لبخندی زدم.دیوید کسی که مثل برادر میمونه برام.
من:مامان ببین من همه برنامه ها رو،واسه شب پنج شنبه ریختم.قصر شلوغ میشه چون تمامی مردم شهر،دعوتن من وقتی کسی حواسش نبود،میام اینجا و باهم فرار میکنیم تو از قبل آماده باش.
مامان با تردید نگاه ام کرد.
مامان:هورزاد اگه اتفاقی برات بیفته خودم رو نمیبخشم!مواظب خودت باش.
با لبخند گفتم:چه اتفاقی خشکله؟حواسم هست تو نگران نباش عزیزترینم.
تقریبا ظهر بود،بنا به خواسته من دیمن غذای من رو فرستاد پایین تمام غذام رو به زور به خورد مامان دادم! چون میدونم خیلی وقته چیزی نخورده حتی اون روزی که من بیهوش شدم.مامان هرچند،دلش نیومد بخوره بدون من ولی با تهدید من همه رو خورد.
توی آینه به لباسم نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com