#جادوگران_رانده_شده_پارت_82
با حرص به طرف خروجی رفتم.
من:به چه حقی زدینش؟
سرباز پوزخندی زد:والا،خیلی وقت بود شلاق نخورده بود!دیروز بخاطر تو این اتفاق افتاد.
روبه روش ایستادم.
زمزمه کردم:همین الان میری،وسایلی میاری که زخمش رو ضدعفونی کنم.
خندید و گفت:اونوقت با دستور کی؟
داد،زدم:با دستور من اگه نمیخوای با دیمن روبه رو بشی همین الان کاری و که گفتم انجام میدی.
ترسیده سر تکون داد و،زد بیرون.
برگشتم پیش مامانم.خدا لعنتم کنه فقط دردسرم.
کنارش روی سکو نشستم.دستی توی موهاش کشیدم.
چشم هاش بسته بود.
من:مامانم؟
اروم با درد زمزمه کرد:جانم.
-فقط یه روز،دیگه تحمل کن خب؟پنج شنبه نجاتت میدم.
با چشم های بسته لبخند،دل نشینی زد.
romangram.com | @romangram_com