#جادوگران_رانده_شده_پارت_81

من:هیچی عزیزم حتما،از جای دیگه عصبی بود سر توخالی کرده گلم.
از توی بغلم بیرون اومد اشکاش رو پاک کرد.
دیانا:باشه عزیزم تو استراحت کن،من میرم دنبالش.
لبخندی زدم وگفتم:باشه عزیزم.
شب بخیری گفت و،رفت.خودم رو پرت کردم روی تخت.
برای پنج شنبه شب باید نقشه هام رو با،مامان تنظیم میکردم.باید پنج شنبه نجاتش بدم.لبخندی زدم و بیصبرانه منتظر،روز پنج شنبه بودم که مادرم رو نجات بدم.با لبخند چشم هام رو بستم و خوابیدم.
خوشحال و خندون بدون توجه،به چشم غره های سرباز نگهبان میله ها رو کشیدم کنار،وارد سلول(جایی که مامان رو،زندونی کرده بودن!من اسمش رو گذاشتم سلول)شدم.
از چیزی که میدیدم شک زده ایستام!چطور ممکنه؟ با،پاهای لرزون رفتم جلو.
اروم زمزمه کردم:مامان.
صدای ناله خفیفش اومد.تند به طرفش رفتم مامانم روی زمین افتاده بود،پیراهن سفید تنش از خون قرمز،قرمز شده بود.
سریع بغلش زدم،دستم خورد به کمرش که صدای ناله اش شدید تر شد.
درحالی که اشکام صورتم رو خیس میکردن تند گفتم:غلط کردم مامان،اروم باش.
با،ناله گفت:برو،دخترم نمیخوام برات اتفاقی بیفته کاش نمیگفتم بیای.
روی شکم خوابوندمش روی سکو که یه پارچه روش بود.
پیراهنش رو از پشت پاره کردم.
ناباور به زخم های جدیدی که روی کمرش بود خیره شدم!جای شلاق بود؟زخمای قدیمیشم سر باز کرده بودن.

romangram.com | @romangram_com