#جادوگران_رانده_شده_پارت_80
من:چیز پنهونی ندارم من.
دیوید کلافه گفت:ببین لاله بهم اعتماد کن هیچ وقت از اعتمادت سو،استفاده نمیکنم فقط میخوام کمکت کنم.
شاید بتونه کمکم کنه!بهتره اعتماد کنم.
من:خب میدونی دیوید،چطور بگم...
همین موقع در باز شد،دیانا،اومد داخل.خداروشکر اومد وگرنه همه چی رو لو میدادم.خدایا اوف من چرا این همه دیوونه بازی در میارم،اهیی.
دیانا خوشحال رو به رومون ایستاد،دیوید با حرص نگاهش کرد.
دیوید:چیزی شده عزیزم!
عزیزم ته جمله اش رو از عمد کشدار گفت.دیانا متعجب نگاهش کرد.
دیانا:دیوید چرا همچین میکنی؟
دیوید:چرا،بدون در زدن اومدی داخل؟اصلا تو چیکاری داشتی که اومدی؟
با تعجب به دیوید نگاه کردم!چی داره میگه؟دیانا چونه اش در اثر بغض لرزید.
دیانا،با بغض:دیوید.
دیوید عصبی بلند شد،از اتاق زد بیرون.اشکای دیانا شروع به ریختن کردن.این رفتار دیوید رو درک نکردم!
بلند شدم دیانا رو گرفتم توی بغلم.
من:هیس اروم باش عزیز.
با هق هق گفت:مگه من چیکار،کردم اینجوری حرف زد باهام؟
romangram.com | @romangram_com