#جادوگران_رانده_شده_پارت_79

چطور،ممکنه؟بخاطر یه سیلی یه روز بیهوش بشم! ولی بهتر چون تحمل دوری از مامان،رو نداشتم صبح میرم میبینمش.
دیوید:چیه؟رفتی تو هپروت!
من:هیچی.تو چیکار،کردی کی عروسیته؟
با،ذوق مثل بچه ها گفت:وای،باورم نمیشه چند،روز دیگه عروسیمه!
خندیدم و گفتم:خب دقیقا کی؟
-پنجشنبه.
جرقه ای توی ذهنم خورد،چشمام برق زد.
دیوید:ای جان ذوق کردی داداشت داره ازدواج میکنه.
توی دلم پوزخندی زدم نه برای اینکه خوشحال نباشم هستم ولی بیشتر،برای یه چیز،دیگه خوشحالم.
من:اره داداشم خوشحالم خوشبخت بشین.
یکم به سکوت گذاشت.
دیوید‌:میدونی لاله تو از یک خواهر هم عزیزتری برام. نمیدونم این حس از کجا پیدا،شد فقط میدونم عزیز تر ازیک خواهری برام.
لبخندی زدم و گفتم:منم همین حس رو دارم داداشی.
نفس عمیقی کشید.
دیوید:ببین میتونی بهم اعتماد،کنی هر،رازی داری بهم بگو تا کمکت کنم،لاله باور کن مثل خواهرم ازت حفاظت میکنم.
متعجب نگاهش کردم.منظورش چیه!

romangram.com | @romangram_com