#جادوگران_رانده_شده_پارت_78

با خشم به طرفم اومد،بازوم رو گرفت مامان هراسون وایستاد.از ترس نمیتونست چیزی بگه.
من:هوی چته وحشی؟فکر کردی کی هستی؟ببین سرور هرکی هستی سرور من نیستی که مودبانه باهات صحبت کنم.
بازوم رو،ول کرد باخشم یکی زد توی گوشم.که تلو تلو خوران عقب رفتم.خوردم به دیوار پشت سرم.
افتادم خیره نگاهش میکردم.سرم گیج بود،عجیب دستش سنگین بود.نمیدونم چرا تو چشماش حس پیشمونی رو میبینم.
مامان با گریه طرفم می اومد.دستم رو به طرف خیسی که از دماغم سرازیر شد بردم.دستم خونی شد.
مامان نزدیکم شد،دیمن به طرفم قدم برداشت.نمیدونم چیشد که چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.
اروم چشم هام رو بازکردم.توی اتاقم بودم!سرم یکم درد میکرد.نشستم روی تخت.در باز شد،دیوید اومد،داخل.
دید بیدارم لبخندی زد.نشست روی تخت کنارم.
دیوید:حالت خوبه؟
اروم سرم رو تکون دادم.
-دختر خوب خوابیدی ها!
من:چطور؟!
خندید و گفت:از،دیروز ظهر تا،الان بیهوش بودی.
چشم هام گرد شد.
من:الان ساعت چند؟
لبخندی زد،وگفت:ساعت۹شب!

romangram.com | @romangram_com