#جادوگران_رانده_شده_پارت_77
من:هه به امیلی جونت بگو اتاقت و تمیز کنه.
مامان با کنجکاوی به صحبت های ما گوش میکرد،بهش لبخندی زدم.
دیمن:نه بابا،تا توهستی چرا،امیلی؟
دستامو بغل کردم.
من:الان باید بخندم؟اگه جک بود باید بگم توی این مورد خیلی بی مزه ای جناب دیمن.
جناب دیمن رو عمدا کشدار گفتم چون خودش بهم گفت متنفره کسی کلمه جناب رو به اسمش اضافه کنه.با خشم نگاه ام کرد.
مامان:چیه دیمن یادی از ما کردی.
دیمن با پوزخند برگشت طرف مامان.
دیمن:اوه بالاخره حرف زدی!برم بگم برات یه نفر،و سر ببرن!اخه کم چیزی نیست بعداز چند سال حرف زدن.
برگشت به من نیم نگاهی کرد و دوباره با خیره شدن به مامان ادامه داد:عجیبه ها با ورود لاله همه دارن شفا پیدا میکنن.
هه مثلا فکرمیکنه خیلی بامزه است!نمیدونم این دیمن شوخ از کجا،اومد؟!
من:اره یکی از کسایی که شفا پیدا کرد،تو بودی!
برگشت طرفم یکی از ابروهاش رو،داد بالا.
"این یعنی منظورت چیه؟"مامانم با ترس نگاه ام میکرد.الهی میترسه اتفاقی برام بیفته.
من:با ورود من شفا پیدا کردی و خدا بالاخره بهت عقل داد.
چشم هاش در ثانی قرمز شد.هه دیگه ترسی ندارم.ولی دارم جون مادرم!
romangram.com | @romangram_com