#جادوگران_رانده_شده_پارت_76

دیمن:سر چی دعوا میکردن؟
سرباز تند گفت:سرورم ایشون گفتن برای زندانی غذا بیارم که...
پریدم وسط حرفش:اره گفتم غذا بیاره.مگه عیب داره یه زندانی غذا بخوره؟
لبخند محوی زد.
دیمن؛نه عیبی نداره؟
من :پس چرا ماد....
حرفم رو خوردم.متعجب نگاه ام کرد.
من:منظورم این بود پس چرا،ایشون غذا نمیخورن؟
دیمن:سرباز سریع برو برای زندانی غذا بیار.
سریع گفتم:غذایی که قراره من بخورم،رو بیار.
سرباز که کنارم ایستاده بود به دیمن نگاه کرد،دیمن خیره به من سرش رو تکون داد.سرباز سریع رفت.
دیمن درحالی که به سمت جایی که مامانم بود میرفت گفت:نیازی نیست به یک زندانی توجه نشون بدی. فقط به اینجا برس،این بارو نادیده میگیرم.
پوزخندی زدم.عجب ادمیه من عاشق کی شدم؟
دنبالش رفتم روبه روی مامان ایستاده بود.
حضور من رو حس کرد چون سوتی زد و گفت:براوو چی کرده لاله!تمیزکاریت عالیه،باید یه سر به اتاق منم بزنی.
پوزخند صدا،داری زدم.

romangram.com | @romangram_com