#جادوگران_رانده_شده_پارت_75
من با داد:خیلی بیجا کردین که بهش غذا ندادین همین الان گورت رو گم میکنی و براش غذا میاری.
به ضرب بلند شد و گفت:چی گفتی دختره ی هرجایی؟
یکی محکم زدم توی گوشش دیگه هیچی واسه ام مهم نبود حاظر بودم جونمم بدم ولی مادرم زجر نکشه.
داد زد:چه غلطی کردی؟نشونت میدم.
دستش رو بالا،آورد که بزنه توی گوشم صدای کسی میخ کوبش کرد.
-داری چه غلطی میکنی؟دست روی زن بلند میکنی!
سرباز،دستش رو انداخت پایین و سریع احترام گذاشت.
سرباز:ببخشید سرورم ایشون زدن توی گوشم.
با حرص نگاهش کردم،جرقه ای توی ذهنم خورد. سریع دستم رو گذاشتم روی سمت راست صورتم.
من با بغض:داره دروغ میگه اون زدتوی گوشم.
دیمن اومد پایین،روبه رو مون ایستاد.سرباز متعجب سر بالا،اورد من رو نگاه کرد.
سرباز با،لکنت گفت:اما سرورم دروغ...
دیمن:هیس که میزنی توی گوش مهمون من!
دستش رو بالا،آورد که سریع جلوی سرباز ایستادم.
با،لبخند،و دستپاچگی گفتم:فقط تذکر،داده بشه کافیه.نیازی به خشونت نیست!
مشکوک توی چشم هام خیره شد.کم کم داشتم مسخ میشدم.سریع چشم هام رو از چشم هاش دزدیدم.
romangram.com | @romangram_com