#جادوگران_رانده_شده_پارت_70

من:بانو؟
مامانم شوک زده سرش و بالا،آورد با اون چشم های خشکلش زل زدم بهم.تمام وجودم بغل کردنش رو خواست.سریع دامن های طلایی پیراهن پف دارم رو گرفتم بالا و سرم و خم کردم و احترام گذاشتم.
دیمن:من میرم تا ظهر اینجایی ظهر برمیگردی.
بدون اینکه جوابش رو بدم رفت.
دستاش از هم باز شد به سمتش پرواز کردم با گریه خودم رو انداختم توی بغلش و هق هقمون فضای زیر،زمین رو پرکرد.
صورتم رو بین دستاش گرفت و تند تند تمام اجزای صورتم رو میبوسید.
من:مامانی؟
مامان:جان دلم دخترم دلم بی تابت بود.
-دیگه نمیذارم عذاب بکشی.
مامان:دخترم اذیتت نمیکنن؟
-مامان چرا لباست خونیه؟
-تو چرا بحث رو عوض میکنی؟
من:اه مامان چرا مثل من عامیانه حرف میزنی؟ناقلا نگفته بودی بلدی!
لبخند غمگینی زد:دخترم اگه نمیتونی منو از،اینجا نجات بدی برو میترسم اتفاقی برات بیفته.
مغرور بلند شدم ایستادم.
من:منو دست کم نگیر خشکله من دختر خودتم.

romangram.com | @romangram_com