#جادوگران_رانده_شده_پارت_143

خندید و گفت:میبخشی عزیزم.
"روز عروسی هورزاد"
با لبخند به مردمم نگاه میکردم.هوراز دست دیوید بود و دمن هم دست مامان.
به دیمن که کت و شلوار مشکی پوشیده بود نگاه کردم.
خیلی خشکل شده بود.لباس خودم یه لباس عروس پف دار طرح ساده اما خشکل موهام مدل همیشگی خط چشم کلفت،رژلب پر رنگ قرمز رژ گونه آجری.
همه پادشاهان و ملکه ها اومده بودن.
آریانا ناراحت بود این رو از اخمای درهمش معلوم بود.
ازدواج سرزمین ما فرق میکرد برای همین ما قبلش صیغه دائمی خوندیم.
رو به روی هم ایستادیم و دست های همدیگه رو گرفتیم.همه ساکت بودن دمن و هوراز با کنجکاوی نگاهمون میکردن.
با دیمن همزمان بلند گفتیم"ما قسم میخوریم تا روزی که نفس میکشیم با هم دیگه بمونیم قسم میخوریم با یکدیگر برای رفاه مردم سرزمینمون تلاش کنیم(بلندتر ادامه دادیم)راهمون یکی جانمون فدای هم"
سیمبر لبخند زنان نزدیکم شد.جز من و مامان کسی اون رو نمیدید.نزدیکم ایستاد احترام گذاشت.
"پیوندتان مبارک شما رو زن و شوهر اعلام میکنم"
دو فرشته ی ازدواج با حرف سیمبر بلند رو به مردم و همه یکصدا گفتن"درود و تبریک بر ملکه و پادشاه سرزمینمان"
همه دست زدن.دیمن با لبخند پیشونیم رو بوسید.
دیمن:خشکل شدی.
خندیدم و پشت چشمی نازک کردم و گفتم:خشکل بودم.

romangram.com | @romangram_com