#جادوگران_رانده_شده_پارت_142

باکاری که کرد خفه شدم.منو بوسید!ارامش به وجودم سرازیر شد.همراهیش کردم.
بعداز چند ثانیه ازم فاصله گرفت.
-هورزاد خیلی دوستدارم.
-دروغ میگی.
کلافه گفت:چه دروغی؟
-پس چرا عذابم دادی؟
-این دوری واجب بود تا تو به حست مطمئن بشی.
لبخندی زدم.
زمزمه کرد"روانی...
بهت مریضم....
بی هوا از روی غریزَه م...
اگه تو از من دورشی یه تنه شهر و بهم میریزم"
خندیدم و گفتم"هیچ گواهی به سالم بودن من نیست من دیوانه ی توام"
پیشونیم رو بوسید.
-باید هرچه زودتر ازدواج کنیم!
-من هنوز نبخشیدمت.

romangram.com | @romangram_com