#جادوگران_رانده_شده_پارت_139

با هق هق از کنار دیمن بلند شدم و بدون توجه به هوراز که گریه میکرد از پله ها تند بالا رفتم من بخاطرش این همه زجر کشیدم اونوقت اون زنده بوده و نیومده پیشم.
خودم رو پرت کردم روی تختم.اه عمیقی کشیدم خدایا چقدر بدبختم بعداز یکسال اومده میگه"به عشقت شک داشتم!"
و بلندتر گریه کردم.نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد.
با حس سنگینی چیزی روم چشم هام رو بازکردم.
گیج به کنارم نگاه کردم.
وا دمن و هوراز کی اومدن کنار من خوابیدن؟پس سیلا کجاست!متعجب به دستی که دورم پیچیده بود نگاه کردم و بعد به صاحب دست که با خیال راحت کنارم خوابیده بود و منو توی بغلش گرفته بود.
اخم کردم دیمن کی اومد توی اتاق من!محکم روی بازوش و گاز گرفتم که چشم هاش رو باز کرد.
میخواست داد بزنه که دستم رو گذاشتم روی دهنش و محکم تر گاز گرفتم باوزش رو بعداز چند ثانیه ولش کردم.دستم رو از روی دهنش برداشتم.
-وحشی!
من:کی گفت بیای توی اتاق من؟
خیمه زد روم و گفت:خودم.
چشم هام گرد کردم و گفتم:از اتاق من برو بیرون.
لبخند جذابی زد و گفت:شرمنده عزیزم اینجا اتاق منم هست!
-چی!کی گفته اتاق توِ؟
-از اونجایی که اتاق مال تو مال منم هست دیگه.
من:اولا از روی من بلند شو دوما اتاق فقط مال خودمه سوما چرا بچه ها رو اوردی اینجا؟

romangram.com | @romangram_com