#جادوگران_رانده_شده_پارت_140
اخمی کرد و گفت:بگو ببینم چرا نگفتی بودی بچه هامون دو قلو هستن؟!
من:به همون دلیلی که تو به من شک داشتی و این همه مدت عذابم دادی کاشکی به پیشنهاد ازدواج آریانا جواب....
با دادی که زدم چشم هام رو بستم.
-خفه شو آخرین بارت باشه اسمش رو میاری دفعه دیگه یه جور دیگه حالیت میکنم میفهمی که منظورم چیه؟
صدای گریه هوراز و دمن همزمان بلند شد.
با،اخم گفتم:بلند شو از روم فقط میخوای زور بازوت رو نشونم بدی بچه هام ترسیدن.
دیمن عصبی بلند شد و دمن رو بغل کرد.منم هوراز رو بلند کردم و شروع کردم اروم کردنش.
-جانم مامانم چیشده پسرکم؟بابایی داد زد ترسیدی!اشکال نداره خودم دعواش میکنم اروم باش عزیزم بخواب نانازم....
اینقدر باهاش حرف زدم که خوابش برد.
به دیمن نگاه کردم که دمن رو توی بغلش خوابونده بود.
در اتاق رو باز کردم سیلا و دیلا خواهرش رو صدا کردم.سریع اومدن.
من:سیلا هوراز رو بگیر الان دمن رو هم میارم.
-چشم ملکه.
با،اخم دمن رو از دیمن گرفتم و دادم به دیلا و درو بستم.
برگشتم سمت دیمن که دست به سینه با اخم به من نگاه میکرد.
من:چیه؟!
romangram.com | @romangram_com