#جادوگران_رانده_شده_پارت_138

با هق هق سرم رو تکون دادم.به طرفم اومد دمن رو از بغلم گرفت.تمام صورت دمن رو بوسید و زمزمه میکرد"عزیزم خیلی دلم میخواست تو مامانت رو ببینم"
"یک ساعت بعد"
روی تخت سلطنتی بزرگم نشسته بودم دیمن هم کنارم و دمن هم بغلش سرم روی شونه اش بود.
دیانا،مامان دیوید با خوشحالی نگاهمون میکردن.
خودم رو بیشتر بهش چسبوندم.
دیمن:هورزاد؟
-جانم؟
-خوبی؟

چشم هام رو بستم و گفتم:الان خوبم هیچ وقت ازم جدا نشو،وای بگو تا الان کجابودی؟چرا زودتر نیومدی!؟
دیمن:میشه ما رو تنها بذارید؟
چشم هام رو باز کردم همه رفتن.دمن رو بوسید و گفت:ببین وسط حرفم نمیپری تا من توضیح کامل بدم.
کنجکاو سرم رو تکون دادم.
-ببین بعداز جنگی که با ماکان داشتم من پیروز شدم.و ماکان فرار کرد یعنی خودم گذاشتم فرار کنه،با دیوید که زخمی شده بود میخواستم بیام پیشت اما نشد!چون من از توی چشم هات خونده بودم قبلا کسایی به اسم ارسین و اریانا توی زندگیت بودن بعد از تحقیق فهمیدم این دو نفر کی ها هستن و اینکه تو یه حس هایی به اونا داشتی!نمیتونستم باور کنم که واقعا منو دوست داری چون ممکن نبود بعداز یه مدت عاشق من بشی در حالی که ارسین و اریانا توی زندگیت بودن‌!خواستم یه مدت دور باشم و ببینم اگه واقعا منو دوستداری به پای من میمونی یانه تا اینکه...
بقیه حرفش رو با گریه ی هوراز که بغل سیلا بود و ازپله ها پایین اومد قطع کرد.
سیلا:ملکه پرنس بیدارشدن!

romangram.com | @romangram_com