#جادوگران_رانده_شده_پارت_137
بلند شدم و گفتم:خب منو پرنسسم بریم پیش مهمونمون فعلا بدرود.
دیانا لبخندی زد و گفت:بدرود ملکه و پرنسس.
با خوشحالی از پله ها سرازیر شدم.به مردی که چهره شو با نقاب پوشونده بود نگاه کردم.
من:کی هستی.
مرد برگشت طرفم و نقابش رو برداشت...
ناباور زمزمه کردم"دیمن!"
لبخندی زد و دستاش رو ازهم باز کرد.
اشک هام شروع به ریختن کردن به طرفش دویدم و خودم رو انداختم توی بغلش.
من:دیمن!
تمام صورتم رو بـ ــوسه بارون کرد.
-کجابودی؟
-میفهمی عزیزم دلم برات تنگ شده بود.
من:منم.
منو محکم گرفت توی بغلش صدای جیغ دمن در اومد.
دیمن متعجب فاصله گرفت با تعجب به دمن نگاه میکرد.دمن رو اوردم بالا و با گریه گفتم:دمن ببین بابایی اومده!
دیمن متعجب زمزمه کرد:بچه مونه؟
romangram.com | @romangram_com