#جادوگران_رانده_شده_پارت_136
اوردش بالا جلوی صورتش گرفت و گفت:مامانی راست میگه پرنسس؟بخورمت ها!؟
دمن خندید و دیانا سرش و برد توی شکمش الکی صدا در می اورد با لبخند نگاهشون میکردم.
من:خوبه حالا حالت بد بود.
دمن رو گرفت توی بغلش و گفت:دیگه عشقم اومده پیشم بی حالی معنی نداره عزیزم.
خندیدم و دمن رو از بغل دیانا گرفتم و بوسیدمش.
من:میگم نظرت چیه دمن رو کباب کنیم بخوریمش.
دیانا دست هاش رو کوبید بهم و گفت:اره عالیه من هستم.
دمن که ترسیده بود زد زیر گریه.سریع گرفتمش توی بغلم.
من:هیس عزیزم شوخی کردم تو عشق منی نمیذارم بهت اسیبی برسه.
دیانا خندید و گفت:ببین تو رو خدا قراره در اینده حکومتت رو بدی به این ترسو!
با حرص گفتم:دیانا الان بچه است بزرگ بشه شجاع میشه مگه نه خشکلم؟
دمن مظلوم نگاه ام میکرد.روی لب هاش رو بوسیدم.
چند تقه به در خورد.
من:کیه؟
سیلا:ملکه یک نفر به دیدنتون اومدن گفتن کار فوری دارن.
من:باشه سیلا الان میام.
romangram.com | @romangram_com