#جادوگران_رانده_شده_پارت_135
دمن با لبخند به دیانا نگاه کرد.
لبه ی تخت دیانا نشستم.
من:دیانا خوبی؟
-نه ملکه حالم خیلی بده اصلا نمیتونم از سرجام بلند بشم.
ریز خندیدم و گفتم:حقته وقتی من شکم میزدم مسخره ام میکردی باید فکر اینجا روهم میکردی.
با حرص گفت:هورزاد میکشمت من گفتم بچه نمیخوام تو دیوید گیر دادین باید بچه دار بشم.
چشمکی زدم و گفتم:هنوز اولاشه عزیزم مونده تا حالت بد بشه.
با حرص نگاه ام کرد.
من:هی قیافه ات رو اینجوری نکن بچه ام میترسه.
دیانا با لبخند به دمن نگاه کرد.
دیانا:جیگر خاله بیا تو بغلم.
دمن رو که دست و پا میزد بره بغل دیانا به طرف دیانا گرفتم دیانا محکم بوسیدش.
دیانا:پس پسر فضولت کوش؟
-خوابیده.
متعجب گفت:پس دمن چرا نخوابیده؟
خندیدم و گفتم:این جغله نخوابید فکرکنم میفهمیده که میخوام بیام پیشت.
romangram.com | @romangram_com