#جادوگران_رانده_شده_پارت_134
من:سیلا میتونی بری خودم دمن رو میذارم سرجاش.
احترام گذاشت و از اتاق رفت بیرون.
به یاد گذشته که افتادم اهی کشیدم زندگی بدون دیمن ادامه داشت هرچند تلخ اما بخاطر دوقلوهام تحمل کردم.توی این مدت با یاد دیمن زندگی کردم و زندگی میکنم.
من:دمن جان مامان نمیخوای بخوابی؟
اخمی کرد و تندتر شیر خورد.
خندیدم و گفتم:اروم باش عزیزم خب بخواب دیگه ببین داداشیت خوابیده توام بخواب.
دست از شیرخوردن برداشت.نگاه ام کرد.
-چیه اخمو وای وای توام مثل داداشیت به باباتون رفتید نمیخوابی؟
لبخندی زد.پس نمیخوابه اوف خداروشکر که هوراز خوابید.هوراز با،اینکه4ماهشه خیلی شلوغ میکنه وقتی بیداره همیشه جیغ میزنه و اعصابت و بهم میریزه.
دمن رو بلند کردم و از اتاق زدم بیرون.
صدای خنده اش بلند شد.
من:ای جان مامانی رو اذیت میکنی ذوق میکنی؟
خنده شیرینی کرد.لپاش رو محکم بوسیدم.
چند تقه به در اتاق دیانا زدم.ضعیف گفت"بفرمایید"
با لبخند رفتم داخل.روی تختش دراز کشیده بود.
من:دمن سلام کن به خاله عزیزم.
romangram.com | @romangram_com