#جادوگران_رانده_شده_پارت_133

و،روم رو برگردوندم بازوم رو گرفت و گفت"اه پرنسس..."
با کاری که کردم حرفش رو خورد سریع بازوم رو از دستش در اوردم و فرار کردم لیوان اب پرتقالم رو خالی کرده بودم روی صورتش غرورش اجازه نمیداد جلوی خدمتکارا دنبالم بیاد اما صدای دادش اومد"دعا کن دستم بهت نرسه"
بلند خندیدم آی خدا چه حالی میده حرصش بدی"
خدایا چرا همه اش خاطراتش توی ذهنمه دارم عذاب میکشم.
(ای مرهم عشق،،،ای بهانه ی عاشقانه هایم،،، دلم "تو"را،،، فقط"تو"را میخواهد)
"یکسال بعد"
(حتی عکستم ندارم که بذارم رو به روم...
اونقدر نگاهش کنم که بشکنه بغض گلوم...)
اروم بچه مو گذاشتم توی بغل سیلا.
من:سیلا"هوراز"رو بذار روی تختش وای به حالت بیدار بشه.
ریز خندید و گفت:چشم ملکه حواسم هست.
لبخندی به قیافه اخمو هوراز انداختم سفید و صورت گرد با چشم های مشکی کپی دیمن بود.با یاد دیمن اهی کشیدم که صدای جیغش بلند شد.
اخمی کردم و گفتم:وای بچه از دست تو چیکار کنم اروم باش.
بلندش کردم و موهاش رو ناز کردم با چشم های قهوه ایش زل زده بود توی چشم هام برعکس هوراز که کپی باباش بود دمن کپی خودم بود.نمیدونم با،اینکه دوقلو هستن چرا چهره هاشون شبیه هم نیست البته به جز سفیدی پوستشون.
-جونم مامان گشنته؟الان عزیز جونم.
نشستم روی صندلی و شروع کردم به شیر دادنش.

romangram.com | @romangram_com