#جادوگران_رانده_شده_پارت_131

"بعداز جشن در قصر هورزاد"
رو به روش ایستادم.
من:میشنوم.
-هورزاد...
داد،زدم:من ملکه ی اعظمم به چه حقی مرا به نام میخوانی؟
سرش و انداخت پایین و چیزی نگفت.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:باشد بگو.
-اکنون که ازدواج کردید و همسرتان کشته شده است و فرزندی در،راه دارید میشود با من ازدواج کنید؟
متعجب نگاهش کردم چی گفت!
-چی گفتی؟
این جمله رو با عصبانیت گفتم.
آریانا:درست است من همسر دارم و صاحب فرزندی هستم اکنون شما هم وضعیت مرا دارید با یک تفاوت که همسرتان کشته شدن پس به پیشنهادم پاسخ مثبت بدهید!
داد،زدم:من یک تار موی دیمن رو به صدتا مثل تو نمیدم از اینجا برو این گستاخی تو،رو نادیده میگیرم برو.
سرش رو بالا اورد،زمزمه کرد:کمی فکر کنید.
بلند تر گفتم:نیازی به فکر کردن نیست از اینجا برو.
اخمی کرد و احترام گذاشت و رفت.

romangram.com | @romangram_com