#جادوگران_رانده_شده_پارت_128
سمت راستم آرسین و آریانا بودن و هاکام کنار آرسین و کنار آریانا یک نفر بود که فکرکنم مشاورش باشه.
سمت چپم بهداد و دیوید و دیانا نشسته بودن.
و مردمم رو به روم ایستاده بوده بودن.
من:راحت باشید.
همه از حالت احترام در اومدن و نشستن.
مردم یک صدا گفتن"درود بر ملکه ی اعظم و ملکه ی پیشین بازگشت ملکه ی پیشین رو تبریک میگیم"
لبخندی زدم.به بهداد اشاره کردم سریع اومد کنارم ایستاد.
دستش رو اورد بالا همه ساکت شدن.
بهداد با صدای بلند:ملکه ی اعظم برای برگزاری این جشن دو دلیل داشتن1برگشت ملکه ی پیشین که همه در جریان بودین و اما دلیل دوم که خیلی مهمه ملکه ی اعظم دارند مادر میشن.
صدای همه بلند شد هرکس یه چیزی میگفت به دلیل صدای بالاشون متوجه نمیشدم چی میگن.آرسین و آریانا با تعجب نگاه ام میکردن.
بلند شدم ایستادم همه ساکت شدن.
داد،زدم:من خیلی وقت پیش ازدواج کردم و بنا به دلایلی مخفی موند اما همسرم برای حفاظت از جون من کشته شد این رو گفتم که فکر های بد نکنید!الان هم باردارم.
همه ساکت موندن اما یهو صدای دستشون اومد و تبریک گفتن.
نشستم سرجام به بهداد اشاره کردم از مردم پذیرایی کنن.حالا نوبت آرسین و آریانا بود که جلو بیان و تبریک بگن.
آرسین و آریانا بلند شدن و همزمان جلو اومدن.
احترام گذاشتن.
romangram.com | @romangram_com