#جادوگران_رانده_شده_پارت_127
سرم و تکون دادم و گفتم:هر،وقت به کمکی نیاز داشتی به اینجا بیا میتونی بری.
احترام گذاشت و بدون حرف رفت.
"روز بعد"
از اتاق بیرون رفتم.مامان جلوی اتاق منتظرم بود.
من جلو افتادم مامانم کنارم بود.
مامان:هورزاد!
-جانم؟
-از تصمیمی که گرفتی مطمئنی؟
-آره مامان.
موهام مدل ملکه ای درست شده بودن.صورتم با کردم پودر سفیدتر شده بود.خط چشم باریک و،رژ پر،رنگ قرمز.
از پله ها پایین رفتم.همه ی مردم اومده بودن طبق حرف خودم و بهداد فقط آرسین و آریانا،اومده بودن.
توی محوطه قصر جشن بود.
به طرف تخت سلطنتیم که به بیرون منتقل شده بود رفتم.
جارچی داد،زد:ملکه ی اعظم و ملکه ی پیشین وارد میشون.
همه بلند شدن و احترام گذاشتن و توی حالت احترام موندن.
با دستام دامن پیراهن قرمز رنگم رو گرفتم و نشستم روی تخت سلطنتی.مامانم روی صندلی کنارم نشست.
romangram.com | @romangram_com