#جادوگران_رانده_شده_پارت_126

-حقیقت مثلا چی؟
به سمت مامان برگشتم.
-اینکه ازدواج کردم و همسرم برای حفاظت از جون من به قتل رسید.
-اما،اونا نمیگن پس کی جشن گرفتید؟!
من:من به کسی جواب پس نمیدم.
دیوید:با،آرشا ازدواج کن تا پدر بچه هات بشه!
متعجب نگاهش کردم.
داد،زدم:دیوید ساکت شو عشق من،همسر من دیمن بود،و هست و خواهد موند.
-اما....
-هیچی نمیخوام بشنوم من با دیمن ازدواج کردم هرچند موقت اما همسرم بود.و من هیچ وقت ازدواج نمیکنم و تا،اخر عمرم عزادار عشقم دیمن میمونم.
دیوید اومد چیزی بگه که داد،زدم:کسی حق نداره روی حرف من حرف بزنه همه برای جشن فردا،اماده باشن.
آرشا:ملکه ی من اگه میشه من فردا توی جشن نباشم.
متعجب گفتم:چرا؟
-مأموریت من تموم شده من برمیگردم به جایی که تا،الان بودم.
-تو میتونی تا هر،وقت بخوای اینجا بمونی آرشا.
-سپاس ملکه اما میخوام برگردم.

romangram.com | @romangram_com