#جادوگران_رانده_شده_پارت_125
سیلا:چشم ملکه.
مامان:میخوای چیکار کنی؟
-میفهمی مامان.
"سالن اصلی"
لباس همیشگیم رو پوشیده بودم.روی تخت سلطنتیم نشسته بودم.مامانم کنارم روی صندلی دیگه ای نشسته بود.بهداد و دیوید و آرشا رو به رومون ایستاده بودن.
من:بهداد مقدمات جشن بزرگی رو برای فردا فراهم کن تمامی مردم سرزمینم هوان و تمامی پادشاهان و ملکه های سرزمینان دیگر،را نیز دعوت کنید میخوام بازگشت مادرم و خبری مهم جشن بگیرم.
بهداد:بله ملکه ی من مقدمات فراهم میشه اما سرزمینان دیگر فاصلع دوری دارند و فکرنکنم بتونن بیان!
من:پادشاه آرسین و پادشاه آریانا نزدیکند میتونن بیان.
سرش و تکون داد و گفت:بله ملکه ی من امرتان اجرا میشه.
با لبخند سرم و تکون دادم:میتونی بری بهداد.
احترام گذاشت و رفت.
دیوید:ملکه میخوای چیکار کنی؟
خونسرد،و مغرور گفتم:میخوام به مردم اعلام کنم که دارم صاحب فرزند میشم!
همشون با صدای بلند گفتن"چی!"
دیوید:اما به این فکر کردید که به مردم میخواید بگید پدر بچه کجاست؟!
-اره حقیقت رو میگم!
romangram.com | @romangram_com