#جادوگران_رانده_شده_پارت_124
وقتی یکم آروم شد.
من:مامان میشه بگی از کجا میدونستی دیمن خبر،داره من کی ام؟
سرش و تکون داد.
مامان:دیمن همون ابتدا وقتی که اومدی دیمن تو،رو دید اومد پیشم و گفت"دختر اومده نجاتت بده ولی وای به حالت اگه بهش بگی من میدونم کیه وگرنه میکشمش!"من بخاطر حفظ جونت چیزی نگفتم.
متعجب نگاهش کردم!
من:پس چرا جلومو نگرفت؟چرا گذاشت تو،رو فراری بدم؟
سرش و انداخت پایین.با بغض گفت:چون بهم گفت همون اول عاشقت شده!میخواد ببینه توام واقعا عاشقشی یانه؟میخواست امتحانت کنه!برای همین همه ی مردم شهر،رو جمع کرد تا تو هنگام فرار با فکر آزاد خودت تصمیم گیرنده باشی که دیمن رو میخوای یانه!تمام این مدت تمام نقشه های تورو میدونست اما چیزس نگفت چون دیمن واقعا عاشقت شده بود.
توی چشم هام نگاه کرد.
ادامه داد:پس چرا من گذاشتم برگردی پیشش؟چون میدونستم دوستداره وگرنه نمیذاشتم جونت به خطر بیفته.
با گریه گفتم:مامان من دیمن رو میخوام.
اروم گفت:اروم باش دخترم،خاندان من توی عشق نفرین شدن!هیچکدوم ازما به عشقمون نرسیدیم!توام مثل ما شدی!
تند گفتم:مامان من حالیم نیست من دیمن رو میخوام دیمن جون منه عمر منه!الان که میفهمم خــ ـیانـت کار نبوده و از اول عاشقم بوده بیشتر،دلم تنگه براش.
چند تقه به در خورد.
بلند گفتم:بله!
صدای سیلا،اومد:ملکه ی من مشاورتان جناب بهداد اومدن.
من:باشه به سالن اصلی برید الان میام.
romangram.com | @romangram_com