#جادوگران_رانده_شده_پارت_123
(هورزاد)
ناباور به مامان نگاه کردم.اون پدرم رو کشت!
زمزمه کردم:مامان تو بابام رو کشتی؟
-اون خــ ـیانـت کرد.
-حقش نبود مرگ!
داد،زد:توکه جای من نبودی ببینی چقدر،زجر کشیدم تعقیبش کردم جلوی چشم هام با یکی دیگه بود سخت بود برام.
نفس عمیقی کشیدم:باشه میگیم مرگ حق پدرم بود اونم به جرم خــ ـیانـت چرا،این کارو با دیمن کردی؟
سرش و انداخت پایین و چیزی نگفت.
من:مامان بگو چرا؟
-چون نمیخواستم کسی بفهمه همسر ملکه ی اعظم بهش خــ ـیانـت کرده قتلش رو انداختم گردن دیمن و همراه تمامی جادوگران که زیر،دست دیمن بودن فرستادمشون زمین.
زمزمه کردم:بخاطر غرورت زندگی همه رو،ریختی بهم؟
به گریه افتاد.
-سخت بود تمام مردم سرزمین بگن ملکه مون برای همسرش کم بود برای همین بهش خــ ـیانـت کرد.
گرفتمش توی بغلم هرچی بود مادرم بود.یادمه یبار معلم دینی مون گفت"حتی اگه پدر و مادرتون کافر ترین آدم بودن بهشون احترام بذارید،وگرنه خدا قهرش میگیره"
درسته پدرم رو کشته!چندین نفر آدم رو آواره کرد.اما یک مادر بود.
من:باشه مامان آروم باش.
romangram.com | @romangram_com