#جادوگران_رانده_شده_پارت_122

حرفش،نفسش قطع شد.اشکام سرازیر شد.افتاد،روی تخت قلبش رو که با دستم از سینه اش کشیدم بیرون گذاشتم روی سینه اش با هق هق بلند شدم و پیشونیش رو بوسیدم.
(عشق من بدرود،بدرود خــ ـیانـت کار)
همین موقع در باز شد،با لبخند مرموزی برگشتم سمت در،دیمن ناباور اومد،داخل درم بست.
احترام گذاشت.
دیمن:ملکه ی من چه شده است؟
-اوه دیمن سرموقع امدی اندیشیدم دیر بیایی نزدیک بیا.
متعجب به دست خونی من بعد به تخت نگاه کرد با دیدن رفیق شفیقش آوید که غرق خون بود سریع به سمت تخت دوید.
دیمن:آوید،آوید چشمانت را بازکن.
داد،زدم:سربازان داخل بیایید!
چند سرباز سریع اومدن داخل.دیمن متعجب با چشم های قرمزی بلند شد.
گفتم:دیمن انتظار نداشتیم همسرمان و دوست خود،را بکشید.
سرش رو تکون داد این یعنی نه!
من:سربازان این خیانتکار،را بگیرید و به همراه تمامی جادوگران سرزمینان به زمین بفرستید اینان خیانتکارند و جایشان اینجا نیست.
سربازا دو طرف دیمن رو گرفتن.
دیمن داد زد:نه نمیتونی اینکارو بکنی تقاص پس میدی.
" زمان حال"

romangram.com | @romangram_com