#جادوگران_رانده_شده_پارت_121

لبخند،زنان کنارم نشست.
من:خبری دارم من باردار هستم.
چشم هاش برق زد و خندید.منو گرفت توی بغلش برای آخرین بار عطر تنش رو بو کشیدم.
ازش فاصله گرفتم.
آوید:عالیت ملکه ی من لکن خواستم مسئله ای را برایتان بازگو کنم.
زمزمه کردم:بگویید‌!
سرش رو انداخت پایین.
آوید:نمیدانم چگونه بگویم لکن ضروریست که بدانید.
سرش رو آورد بالا توی چشم هام نگاه کرد.
ادامه داد:به هنگامی که پدرم دستور،دادن که با پرنسس سرزمین هوان یعنی شما،ازدواج کنم من عاشق دخترکی بودم،مجبور به ازدواج با شما شدم!لکن بعداز آن به هنگامی که ملکه ی پیشین کشته شدن و شما ملکه شدین من نیز پنهانی با دخترک ازدواج کردم الان این را میگویم زیرا،او نیز باردار است.
قطره اشکی از چشمم پایین اومد سریع پاکش کردم.
آوید:بانو مرا درک میکنید؟من شما را نیز،دوستدارم شما در قلب من هستید لکن سایه نفس من اگر او نباشد من نیز میمیرم!
لبخند مرموزی زدم:باشد آوید لکن خیانتت مجازات دارد میدانی که مجازات خــ ـیانـت چیست؟ان هم خــ ـیانـت به ملکه ی اعظم!
ناباور گفت:بانوی من شما مرا دوستدارید مرا نخواهید کشت.
عصبی خندید،و گفتم:من از خــ ـیانـت کسی نمیگذرم حتی اگر عزیزترینم باشد.
تند گفت:ملکه ی من التماستان میکنم مرا....

romangram.com | @romangram_com