#جادوگران_رانده_شده_پارت_120
تند گفتم:مامان دیمن میدونست من هورزادم!نمیدونم از کجا ولی میفهمید.
به مامان نگاه کردم که خونسرد منو نگاه میکرد!
من:مامان فهمیدی چی گفتم؟دیمن میفهمید من کی ام!
-میدونم که میدونست!
عصبی گفتم:یعنی چی؟میشه برام توضیح بدی؟
-ببین هورزاد بذار من همه چیز،رو از ابتدا تعریف کنم وسط حرفم نپری باشه؟
اروم سرم و تکون دادم و گفتم:باشه!
مامان:این چیزی که میخوام بر میگرده به ۲۰سال قبل تازه فهمیده بودم که باردارم...
"20سال قبل"
(از،زبان مادر هورزاد)
توی اتاقم نشسته بودم.چیزهایی که دیده بودم اصلا باورم نمیشد،دستم رو گذاشتم روی شکمم هق هقم بیشتر شد.خدایا چرا من اینقدر بدبختم؟یعنی اینقدر کمم که بهم خــ ـیانـت کرده؟من ملکه ی اعظم تمامی سرزمینان مجاورم حقم خــ ـیانـت نبود!بلند شدم و جلوی اینه ایستادم،حتی خشکلم بودم پس چرا؟اشک هام رو پاک کردم.هه میدونم چیکار کنم.
تمام کارهای مربوط رو انجام دادم.نشستم روی تختم خونسرد بودم اما قلبم بی قرار بود.نمیدونم تصمیمم درسته یا نه؟اما کار،درست همینه.
در اتاق باز شد.آوید با چهره ی خندون اومد،داخل.
آوید با خوشحالی اومد،داخل.
-درود بانوی من حالتان چطور است؟
سرد گفتم:درود سپاس خوب هستم میشود کنارم بنشینی؟
romangram.com | @romangram_com