#جادوگران_رانده_شده_پارت_119

صدای ناله خفیفش به گوشم خورد.سریع نشستم روی تخت و خم شدم و نگاهش کردم.چشم هاش بسته بود.
من:دیمن خوبی؟
چشم هاش رو باز کرد،و دستش رو طرفم دراز کرد.
دیمن:کمک کن بلند بشم.
دستش و گرفتم که بلند بشه منو محکم کشید پایین محکم افتادم روش که صدای آخش بلند شد باصدای بلند خندیدم"
(پاییز تو رو ازم گرفت...
از من گرفت تو رو چه زود...
به شیشه بارون میزنه...
شبیه اشک های منه...
هوای پاییز واسه من...
هوای تنها بودنه...)
هق هقم بیشتر خدایا من چطور بدون دیمن زندگی کنم؟!یاد اخرین دیدارمون افتادم که اسم منو صدا کرد از کجا فهمیده بود!
صدای در اومد.عصبی شدم کی بدون اجازه اومد،داخل!
برگشتم سمت در با دیدن مامان نفس اسوده ای کشیدم.
من:مامان‌.
مامان سمت اومد،دستام رو گرفت و نشست روی تخت منو هم نشوند.

romangram.com | @romangram_com