#جادوگران_رانده_شده_پارت_115
داد،زد:هورزاد بسه!تو ملکه ی این سرزمینی نباید از خودت ضعف نشون بدی باید از الان محکم و صبور باشی.
محکم و صبور؟بدون دیمن!
من:مامان من بدون دیمن میمیرم.
با حرص گفت:ساکت هورزاد تو الان در قبال بچه ات و مردم سرزمینت مسئولی.
با غم نگاهش کردم.ارامش چشم هاش رو،درک نمیکردم!
بلند شدم ایستادم.
من:چرا،آرومی نمیبینی من چقدر،دارم زجر میکشم؟
با خشم گفت:آره آرومم چون خودمم تنها عشق زندگیم پدرت جلوی چشم هام مرد،و زجر کشیدم اما میبینی هنوز،زنده ام و میدونم توام زنده میمونی.
سرم و انداختم پایین.
(کاشکی میشد دوباره در آغوشت بگیرم
تا چشم روهم میذاشتی هزار دفعه بمیرم
من عاشق چشم هاتم هرچی دارم فداتم)
برگشتم سمت آرشا.
من:ببین من اهل عذرخواهی نیستم!اما بخاطر خشونتم منو ببخش.
سرش رو تکون داد.برگشتم سمت مامان.
من:به سرزمینت خوش اومدی مادر.
romangram.com | @romangram_com