#جادوگران_رانده_شده_پارت_114

داد،زد:بس کن لعنتی بس کن دیگه دیمنی نیست که بخوای باهاش ازدواج کنی دیمنی نیست که بشه پدر بچه ات بس کن!
لب هام رو محکم بهم فشردم.
من:دروغ میگی خودش قول داد بیاد!
(توکه قلب منی عشق منی دل نکن از من)
دیوید:مرد میفهمی دیمنت یک هفته است مرده!
بلند شدم داد،زدم:بس کن بس کن!دیمن که جاودانه است نمیمیره چطور شد؟
مامان:هورزادم هر جاودانه ای کشته میشه ولی به مرگ عادی نمیمیره!
به طرف ارشا رفتم یقه اش رو گرفتم.
داد،زدم:سرت و میزنم عوضی تقصیر تو بود! تو منو آوردی تو مقصر مرگشی تو میکشمت(بلند تر داد،زدم)میکشمت.
و پرتش کردم.با دو،زانو روی زمین افتادم.
دستم رو گذاشتم روی شکمم.
-خودت گفتی میای قول داده بودی؟مرد هم میشه بدقول باشه؟چرا رفتی؟چرا چرا؟
(سر حرفات که نموندی نموندی نموندی منو بیراهه کشیدی کشیدی کشیدی تو که عشقت همه ی دار،و ندار دلم بود دل رو بدجوری سوزوندی سوزوندی
سر قولات که نموندی نموندی نموندی تب و لرزات رو رسوندی رسوندی)
داد،زدم:دیمن.
مامان به سمتم اومد.بالای سرم ایستاد.

romangram.com | @romangram_com