#جادوگران_رانده_شده_پارت_113

مامان با گریه منو گرفت توی بغلش چشمم افتاد به دیانا که گریه میکرد.
مامان:دخترم اروم باش.
داد،زدم:چرا گریه میکنی دیانا؟حال من گریه داره؟برو به سرورت بگو بیاد من گریه نمیخوام دیمن رو میخوام.
دیانا،با هق هق به طرف در خروجی قصر،دوید.
از بغل مامان اومدم بیرون.به سمت دیوید،رفتم.آرشا رو که جلوم بود،زدم کنار،رو به روی دیوید،زانو زدم.
با هق هق گفتم:داداشی اون سرور اخموت کوش؟
سرش رو بیشتر توی یقه اش فرو کرد.
زدم به شونه اش:هی دیوید یادته گفتی به دیمن اعتماد نکن ولی اعتماد کردم میدونی خودش اخرین بار گفت خیلی دوستم داره.
شونه هاش لرزید.دیوید،داشت گریه میکرد؟!
-میدونی به من گفت اولین نفر که اسمش رو صدا کرده من بودم ولی بهش نگید من پیش شما به اسم صداش کردم گفت خوشش نمیاد پیش بقیه به اسم صداش کنم.
به دور،و برم نگاه کردم.همه با چشم های غمگین نگاه ام میکردن مخصوصا،آرشا که چشم هاش قرمز بود.
سرم رو انداختم پایین و با،انگشت هام بازی کردم.
من:دیوید میدونی من خیلی دیمن رو،دوستدارم قراره ازدواج کنیم.
با هیجان ادامه دادم:خبر،داری قراره ‌دایی بشی؟
لرزش شونه هاش بیشتر شد.
مظلوم گفتم:میگم دیوید میشه به دیمن بگی....

romangram.com | @romangram_com