#جادوگران_رانده_شده_پارت_112

متعجب نگاه ام کرد.از کنارش رد شدم.دلم بی تاب بود.
از پله ها پایین اومدم.هر خدمتکاری منو میدید احترام میذاشت.با چیزی که دیدم سرجام میخکوب شدم.
باورم نمیشه!
مبهوت گفتم:دیوید!
مامان و دیانا و آرشا به طرفم برگشتن.
اما دیوید با لباس های پاره سرش رو انداخته بود پایین.
من:دیوید،دیمن کجاست؟
مامان اخم هاش رفت توی هم.
مامان:هورزاد ازت توقع نداشتم عاشق دشمنمون بشی!
لب زدم:دیمن رو میخوام!
با،اخم به طرفم اومد کسی چیزی نگفت همه سکوت کرده بودن.
روبه روم ایستاد.
مامان:آخرین باری باشه اسمش رو،روی زبونت میاری.
لجباز گفتم:دیمن کجاست؟چرا،اینجا...
با سیلی که بهم زد سکوت کردم!اشک هام شروع به ریختن کردن.
داد،زد؛:من دیمنم رو میخوام،پدر بچه مو میخوام،عشق زندگیم رو میخوام.

romangram.com | @romangram_com