#جادوگران_رانده_شده_پارت_111

آرشا:چشم سرورم پیروز برگردید.
دیمن درحالی که شمشیرش رو در می اورد سرش و تکون داد و گفت:باشه هورزاد برنگشتم بچه پسر شد اسمش رو بذار هوراز که به اسم خودت بیاد،دختر شد بذار،دمن که به اسم من بیاد.
با،اشک بهش نگاه کردم درحالی که به طرف ماکان که شمشیر به دست منتظر دیمن بود میدوید،داد زد:"فراموش نکن دوستدارم هورزاد"
دوستدارم توی ذهنم اکو شد.آرشا به سمت درخت ها میدوید.بی حال بودم.
من:خیلی شبیه داداشتی.
با،اخم به روبه رو نگاه میکرد:خب دوقلوییم بانو.
من:دیمن برمیگرده؟
تند گفت:سرورم صحیح و سالم برمیگردن.
درحالی که چشم هام بسته میشدن زمزمه کردم"منتظرت میمونم عشق من"
آروم چشم هام رو باز کردم.متعجب دور،و برم رو نگاه کردم!من کی برگشتم سرزمینم؟!
روی تختم نشستم.نگاهی به تخت سلطنتی طلایی رنگم انداختم.دلم برای تک تک وسایل اتاقم تنگ شده بود.بلند شدم و به طرف پرده های طلایی رنگ رفتم و،زدمشون کنار و به محوطه ی قصرم نگاه کردم.
تمامی سرباز ها به حالت آماده باش ایستاده بودن!اینجا چخبره؟مات موندم.من چطور،دیمن رو فراموش کردم! خدایا.‌به سمت در اتاقم دویدم.به لباسام توجه ای نکردم.در،و بازکردم و رفتم بیرون.
سیلا خدمتکار مخصوصم سینی به دست به سمت اتاقم می اومد.
تا منو دید با لبخند احترام گذاشت.
سیلا‌:درود ملکه ی من چرا بلند شدید؟
من:سیلا دیمن کجاست؟

romangram.com | @romangram_com